گزارش کامل سفر به اروپا نمایشگاه کتاب

تاریخ انتشار خبر : شنبه 27/12/1390 0:24:30
گزارش کامل سفر به اروپا نمایشگاه کتاب
بازدید از نمایشگاه کتاب پاریس سال 2012 میلادی و نمایشگاه تخصصی کودک بولونیا(ایتالیا)

بسم الله الرحمن الرحیم

پایان سال 1390 است. امروز پنج‌شنبه و هزاران کار نیمه تمام داریم. پایان سال است و باید  حساب و کتاب  خلق‌الله را رسیدگی کنیم. چقدر پایان سال به قیامت شبیه است. همه از هم حساب می‌کشند. هنوز پول آژانس سیرنگ را به حسابش نریختیم. امروز خیلی روز شلوغی خواهد بود. از حرم آمده‌اند تا فایل‌های چهل حدیثی را که انتخاب کرده‌اند بگیرند و در حرم با تصاویر نشر جمال نصب نمایند.  غفاری می‌گوید برنامه حقوق مشکلی دارد و برنامه‌نویس تلفنش را جواب نمی‌دهد. باید بروم از اس‌کیوال‌سرور، دیتابیس را ری‌استور کنم. با برنامه‌نویس سایت باید هماهنگ می‌کردم تا ایرادات سایت را برطرف نماید. چک برگشتی مشتری هم از چاپخانه رسیده بود. برخی از همکاران در حال رفتن از مجموعه هستند و باید آنها را نیز استمالت کنم. خلاصه پنجاه تا کار جدی دیگر که تصمیم گیری باید بشود. تسویه حساب با همکاران و قرارداد سال جدید.

همه اموری که لازم بود به سرعت انجام دادم و فکر کنم با همکاری مدیر فروشم آقای نجفی خیلیها آخر سال را با خوشحالی با ما سپری کردند. این لطف الهی بود. پسرم را فرستادم تا ربع سکه ای برای عروسم بخرد. آخه عید اولش بود و دوست داشتم خاطره خوشی داشته باشد. چرا وقتی میتوانیم با قدری از مالی که خدا داده نزدیکانمان را شاد کنیم نکنیم. برخی فقط خنداندن را شادسازی میدانند. چقدر کوتاه فکری است. آقای حیدری که روحانی کاروان این سفر فرهنگی است امروز را با استرس زیادی سپری کرد. تازه خبر نداشت که شب قرار است چقدر فشار و استرس را تحمل کند.

کارها به ویژه تسویه حساب با آژانس سیرنگ انجام شد و برنامه اعلام شد. ساعت سه و چهل دقیقه پرواز داشتیم به سوی استانبول. قرار گذاشتیم آقای خرمی ساعت یازده بیاید دنبالمان. قبل از ده خانواده ام را به ماشین رساندم تا با پسرم به شهرستان بروند. خلقیات آقای خرمی را خوب نمیشناختم. خیلی خونسرد. ساعت یازده تازه مغازه را تعطیل کرده و برای شام رفته بود خانه. آقای حیدری نیز ساعت ده و نیم با رانندگی پسرش خودش را به خانه ما رسانده بود. قدری صحبت کردیم و هر چند دقیقه زنگی زدیم و کلی صبر کردیم تا آقای خرمی ساعت دوازده سرو کله اش پیدا شد. ماشینش جادار بود و مطمئن. سوار شدیم و آقای موسوی را نیز به خودمان ملحق نمودیم.

فرودگاه خیلی شلوغ بود. با گرفتاری خودمان را رساندیم به قسمت تحویل بار. ما تقریبا آخرین نفرهای تحویل بار بودیم. به همین خاطر هر پنج نفر پنج صندلی دور از هم داشتیم. بازی گرفتن ارز شروع شد. بچه ها رفتند در صف. من که سفر قبلی ارز گرفته بودم نمتوانستم بگیرم. ما از گیت عبور کردیم. آقای حیدری و خرمی و سیدی گرفتار صفهای متعدد گرفتن ارز هستند. چه عرض کنم که آقای حیدری یکی از پر استرسترین شبهای زندگی خودش را سپری کرد. ما سوار هواپیما بودیم و بلندگوی فرودگاه آقایان را صدا میکرد که بابا بیایید سوار شوید که هواپیما رفت. عرق ریزان به ما ملحق شدند. ساعت چهار و نیم شده بود و تازه هواپیما داشت روی باند پرواز میرفت.

استانبول وقتی خواستیم از گیت ترانزیت عبور کنیم به آبلیمویی که از کاشان گرفته بودم و در ساک آقای حیدری بود گیر دادند و نگذاشتند به داخل هواپیما ببریم. ساعت ده و نیم بود به وقت فرانسه که به پاریس رسیدیم. بارانی هایی که قبل از سفر خریده بودیم خیلی به درد خورد. هم راحت بود و هم وزین و هم گرم. خیلی از طلبه ملبس کمتر نبود. یاد عکسهای امام خمینی افتادیم وقتی که پاریس بود و با پالتو عکس گرفته بود. داریوش آمده بود ما را از فرودگاه به هتل برد. جالب اینکه وقتی با ما روبرو شد اول اسم آقای حیدری ابهری را برد. گفت با کتابهای شما آشنا هستم. فکر کنم آقای حیدری خستگی سفر از تنش خارج شد. یک نفر اول ورودش به فرانسه بگوید کتابهای شما را دیده ام و شما را میشناسم خوشحال کننده است. ادامه نوشتن را شیرین میکند. اثر رسانه هم معلوم میشود. زیرا چهره آقای حیدری را در تلویون دیده بود.

بیست دقیقه کشید تا به هتل برسیم. این بیست دقیقه برای بچه ها کافی بود که اطلاعات سی ساله داریوش را تخلیه کنند. از برج ایفل گرفته تا تاق نصرت پاریس. از رستورانهای ایرانی تا رستورانهای مسلمانان. از جاهای دیدنی و از غم و غصه های ایرانی مقیم در فرانسه. از ساکوزی تا فسادهای اداری.

به نظر میرسد ما در ارزیابی های خود یک عامل را به خوبی بازشناسی نکرده ایم. آدمها به دو چیز شناخته میشوند. یک با اطلاعاتی که دارند. دو از اطلاعاتی که ندارند. اطلاعاتی که ندارند خودش نشانه این است که علاقمندی های طرف چیست. درباره چه چیزهایی بیشتر میداند و درباره چه چیزهایی نمیداند. در مورد انتشارات ها نیز حکم یکی است. یک نشر هم با کتابهایی که میچاپد شناخته میشوند و هم با کتابهایی که از چاپش صرف نظر میکند  و چاپ نمیکند.

هتل که رسیدیم من و آقای حیدری در یک اتاق بودم و دیگر دوستان در یک اتاق دیگر. خیلی خسته بودیم. به قدری که خوابمان نمیبرد. فقط ولو شدیم روی تخت ها . با کمک قبله نمای آقای خرمی قبله را یافتیم و نماز را خواندیم. یک ناهار ایرانی از همین برنجهای آماده و قیمه زدیم در رگ. خوابیدیم تا نزدیک مغرب. هوا کمی سرد شده بود. چایی که آقای حیدری درست کرد گرممان کرد. بعد نماز خوانیدم و به اتفاق دیگر دوستان قدری شهر را قدم زدیم. نزدیک هتل ما ایستگاه مترو بود. یک مجتمع بزرگ تجاری که مترو نیز زیرش بود. مردم همه انگلیسی بلد نیستند. ولی سیگار کشیدن را خوب بلدند. شهر خیلی تمیزی نیست. ته سیگار خیلی زیاد توی پیاده روها دیده میشود. دخترهای اینجا برای اینکه خودشان را مرد نشان دهند تقریبا همه سیگار میکشند. یک کتابفروشی را هم رصد کردیم. از جایی عبور میکردیم آقای خرمی گفت: زیر پای خودتان را ببینید. زیر پای ما پنجره های مشبک بود که چند طبقه زیر پای ما خالی بود. خیلی ترسناک بود. من به آقای خرم گفتم: غرب هر جا باشی زیر پایت خالی است. خیلی نگران نباش و نترس.

به هتل برگشتیم. کلی گفتگوی فرهنگی کرده بودیم و وقت شام بود. خوردیم و خوابیدیم. واقعا وقتی به سفر فکر میکنم میبینم خیلی دست خودمان نبودکه به این خوبی پیش برود؛ لذا خدا را شکر میکنم بر این نعمت بزرگ.

روز دوم

شب گذشته آنقدر خسته بودیم که حاجی سریع خوابش برد. ساعت شش برای نماز بلند شدیم. پس از نماز قدری استراحت کردیم و رجانیوز و جهان نیوز را خواندیم. ساعت هفت و نیم برای صبحانه رفتیم. تخم مرغ آب پز و چایی خوردیم. چون چایی بلک گرفتیم قدری تلخ بود. ساعت نه قرار بود برویم به نمایشگاه. ما منتظر تلفن دوستان بودیم و کسی به ما زنگ نمیزد. ساعت نه و ربع بود که آقای خرمی آمد دنبالمان. داخل لابی منتظر ما بودند. من دیشب کشف کرده بودم که گوشی داخل لابی شماره گیر ندارد و وقتی برمیداری اتوماتیک به تلفنچی وصل میشود. این خیلی بهتر است تا یک برگه نوشته شود که شماره هر جایی روی آن باشد. خلاصه با یک ربع تاخیر رفتیم به طرف نمایشگاه. برای همین یک ربع تاخیر تاکسی بیست و پنج یورو آب خورد. در صف گرفتن بلیط نمایشگاه قرار گرفتیم. لیدر ما از توی صف زدن ایرانیها و هندیها سخن گفت. میگفت با اینکه ما ایرانیها اینکاره هستیم. من در هند نفر پنجم بودم ولی یک ساعت کشید تا بلیط بگیرم از بس توی صف زدند. رعایت صف چیز بسیار عادی در اروپا است. بالاخره وارد نمایشگاه شدیم.

برداشت بنده از نمایشگاه قدری پیچیده است. ولی آنچه برای دیگران قابل گفتگوست اینکه این نمایشگاه عمدتا به زبان فرانسوی است و کسی که به این زبان مسلط نباشد نمیتواند از آن بهره کامل ببرد. اما شاید بیست ایده کار از کارهای موجود برای کودکان و نوجوانان بهره بردم و یادداشت کردم. کارهای فاخر برای کودکان در این نمایشگاه زیاد به چشم میخورد. از نظر شکلی هر انتشاراتی مهم برای خود یک الگوی زیبا انتخاب کرده و گاهی بسیار ساده است. هیچ ناشر بزرگی ندیدم که بخش کتب کودکان را جدی نگرفته باشد. نمایشگاه کتاب پاریس تقریبا هیچ دیوار مزاحمی نداشت. شاید بهتر بگوییم دیوار نداشت. شما کل نمایشگاه را یک فضای واحد میدیدید. ژاپنی ها بسیار جدی حضور پیدا کرده بودند. حتی ترکیه هم حضور خوبی داشت. چرا ایران در این نمایشگاه بین المللی حضور ندارد؟ یک دلیل عمده دارد. مدیریت فرهنگی کشور این نیاز را احساس نکرده است. بخش خصوصی با یک حمایت کوچک میتواند تمام نیازهای فرانسوی زبانها به کتابهای دینی را برطرف سازد. نمایشگاه فرانکفورت که یک پدیده فرهنگی به شمار می آید ما حضور نداریم از فرانسه شما می پرسید؟

تا ظهر در نمایشگاه بودیم. خیلی خسته شدیم. خستگی پرواز هنوز درتنمان بود. برای ناهار به هتل برگشتیم. برنج زعفرانی ایرانی و خوراک مرغ بعد از نماز زدیم در رگ. دیپ اینجکشن. مثل آمپولهای وریدی. بعد از ناهار خوابیدم تا ساعت پنج. ساعت پنج به طرف مترو رفتیم. من چون دیدم کلاه جدیدم گرما ندارد به سرعت برگشتم داخل اتاق و شال و کلاهم را برداشتم. به مترو رسیدیم. پرسان پرسان به زیر زمین رفتیم تا بلیط بخریم. من بلیط را برای پنج نفر خریدم. با پول آقای حیدری. سوار مترو شدیم. دو ایستگاه که رفتیم فهمیدیم داریم دور میشویم و باید طرف دیگر سوار میشدیم. پیاده شدیم برای سوار شدن در طرف دیگر. این مرتبه وقتی خواستیم سوار مترو شویم، تا من سوار شدم درها بسته شد. ایستگاه بعدی منتظر بچه ها ماندم تا آمدند. به طرف برج ایفل راه افتادیم. قدری عکس گرفتیم. بعد به طرف پل رفتیم. صف بسیار طولانی داشت. تصمیم گرفتیم تا از پله ها بالا برویم. صف اسانسور خیلی طولانی بود. آقای حیدری احتیاط کرد و گفت میترسم از پا بیفتم. من که جیگر شیر دارم راه افتادم به طرف بالا. خیلی پله بود. فکر کنم نزدیک به پانصد پله را در عرض یک ریع بالا رفتیم. دیدنی بود شهر پاریس از آن بالا. چند تا عکس گرفتیم که نگویند شما به ایفل نرفته اید.  باران گرفته بود و به فکر آقای حیدری بودیم که پایین منتظر ما بود. بچه ها میخواستند تا یک طبقه دیگر بالا بروند. خستگی از یک طرف و تنهایی اقای حیدری از سوی دیگر باعث شد زودتر به پایین بیاییم. وقت بازگشت بلیط آقای حیدری کار نکرد و نتوانست از گیت بگذرد. مکافاتی بود. خلاقیت ایرانی گل کرد. یکی از بچه ها از درب خروج رفت به محض اینکه درب خروج باز شد آقای حیدری به داخل آمد. کی میگه ایرانی خلاق نیست. البته پول بلیط را داده بودیم و حقش نبود که دوباره پول بدهیم. راهکار ایرانی به درد خورد.

امشب باقلای پلو داشتیم با کنسرو ماهی. شام خوردیم و خوابیدیم تا صبح به موزه لوبر برویم.



صبح پس از نماز و صبحانه راهی موزه لوور شدیم. حالا ازکجا معروف شده به لوور میگویند لوبر نمیدانم. به احتمال بسیار این واژه زبانی به یکدیگر منتقل شده و به اشتباه لوور را لوبر تلفظ کرده اند و به این نام مشهور شده. این موزه

برای اطلاع بیشتر به چند سایت گفته شده مراجعه کنید.

http://www.louvre.fr/

غضنفر تو موزه لوور فرانسه خسته میشه یه صندلی خالی میبینه میره میشینه. مامور موزه با سرعت به طرفش میاد و بهش میگه: آقا پاشو این صندلی ناپلئونه!!! میگه: خُب بابا! هر وقت اومد بلند میشم.

چند نکته مهم در این نمایشگاه به چشم میخورد. یکی اینکه هیچ چیز مهمی که بتوان امتیاز اروپا یا فرهنگ غرب بر دیگر فرهنگها یافت در این موزه نمی یابی. فرهنگ و تمدن دیگر کشورها را دزدیده اند و با آن تجارت میکنند. چند سالن به ایران چندین سالن به مصر و دیگر کشورها اختصاص یافته است. پنهان کردن تمدن اسلامی با جدا سازی فرهنگ و تمدن کشورها نیز مشهود است. اگر تمدن اسلامی را یکجا جمع میکردند معلوم میشد که مکتب و تمدن ایرانی (هر چند در جای خود مهم است) باعث ترس و رعب این سیاست مداران نیست؛ بلکه آنچه باعث هراس دشمن از ایران شده است اسلامی بوده که با دمیدن روح همت و تعالی، استعدادهای خلاق ایرانی را بارو کرد و هنر ایرانی اسلامی را متجلی ساخت. اینکه تمدن ایرانی را به این پررنگی به نمایش گذاشته اند تا وقتی که متعلق به یک جغرافیا باشد مشکلساز نیست؛ اما وقتی متعلق به یک دین و تفکر گردید مشکل دار و مشکل ساز خواهد شد.

آنچه به عنوان فرهنگ غرب تجلی کرده و در نمایشگاه لوور به آن اهمیت داده شده است بحث اهمیت دادن به تن و لذتهای آن است. برهنگی که جز لاینفک فرهنگ غرب شده است در موزه لوور متبلور است. مجسمه های عریان و نمایان ساختن آنچه حیا را خدشه دار میسازد همه تمدن غرب است. حتی این فرهنگ برهنگی را به زندگی و حیات انبیا نیز گشانده اند و اگر تابلوی عکسی از آن خاندان میبینی عریانی در آن بسیار است.

یکی از مهمترین آثاری که از فرهنگ غرب به نمایش گذاشته میشود تابلوهایی است که از دوره رنساس به جای مانده است. بیشترین تابلوهایی که به یادگار مانده تابلوهای دینی به شمار میآید. این خود نشانه اهمیت جایگاه دین در تمامی دوران برای بشر بوده است. پیام این تابلوها هرگز به معنای این نیست که هنرمندان تنها در این زمینه کار کرده اند بلکه همه کارهای انها در طول تاریخ از بین رفته و تنها کارهایی که از نظر مردم اهمیت داشته مکث در زمین داشته است.

موزه لوور نشان میدهد که اگر ایران نیز برای میراث فرهنگی خود قدری تلاش کند میتواند یک موزه قوی که نشانگر معنویت و سرمایه ایمانی ملت و همچنین بیانگر تاریخ هنر و توانایی های علمی ایران  باشد بسازد. غرب با هنر مدیریت منایع خود توانسته از سرمایه های دیگران جیبی برای خود پرکند؛ اما کشورهای دیگر با عدم مدیریت سرمایه خود هویت خود را از دست داده اند. برخی از کشورها تمام میراث خود را به ثمنی بخس به غرب واگذار کرده اند و برخی نیز از سوی غرب غارت شده اند. به هر روی ایران با میراث فرهنگی غنی که دارد میتواند به همه جهان نشان دهد که تمدن برتر ایران آینده را چون گذشته برای خود نگه خواهد داشت.

در موزه لوور وقتی آثار ایران را میدیدیم با دو نفر جهانگرد روبرو شدیم. اهل هنر و ذوق بودند. شروع کردند با من گفتگو. بچه ها در سالن بغل بودند و داشتند می آمدند. این دو نفر اهل تگزاس بودند. قدری با آنان گفتگو کردم که بقیه بچه هم رسیدند. خیلی خوشحال بودند که ما را دیده اند. یکی از آنها گفت: برای من این قسمت از موزه بهترین جای موزه بوده است. من خیلی خوشحال هستم که این بخش از تمدن جهان را بازدید کرده ام. دیگری گفت: خیلی شوق انگیز است که شما با یک تمدن کهن آشنا بشوی و آن تو را به اعجاب وادارد و در همان لحظه صاحبان همان تمدن و فرهنگ را ملاقات کنی. طی گفتگوها یکی از هنرمندان تگزاس با استاد لیدر ما آشنا در آمد و نامه ای برای وی نوشت و به او داد تا به استادش برساند.

خیلی خسته شده بودیم. با آقای خرمی جلو افتادیم و زودتر از بقیه به سالن اصلی و ورودی رسیدیم. خواستیم ولو شویم روی زمین، نگذاشتند. همین که نمیگذارند صحنه زشتی از ولو شدن در آن فضا به وجود آید زیبا و لذتبخش است.

بچه ها رسیدند و از موزه زدیم بیرون. بارون گرفته بود. یواش یواش می آمد. یک دفعه تند شد. داشتیم سر جاسویچی برج ایفل چونه می زدیم که باران امان نداد. بالاخره جاسویچی را که دانه ای یک یورو می گفت هفت تا یک یورو خریدیم. به ماشین به خانه آمدیم در حالی که مثل آدم اب کشیده خیس خیس بودیم. نماز و ناهار و خواب.

برای نماز مغرب و عشاء بیدار شدیم. خیلی خسته بودیم. بچه ها رفتند برای خرید عطر و شبگردی در خیابان شانزلیزه. من با آقای حیدری به بحث پیرامون مسائل مختلف پرداختیم. قدری طول کشید و تا صبح بیدار ماندیم و نماز خواندیم و خوابیدیم. صبحانه را ساعت هشت و نیم خوردیم و ساعت ده زدیم رفتیم طاق نصرت را دیدیم. قبر سرباز گمنام را هم دیدیم. عکسی گرفته و قدری در خیابان شانزنیزه قدم زدیم و دوباره با مترو به هتل برگشتیم. ساعتهایی که در شانزنیزه پشت ویترین بود از دو هزار یورو به بالابود. بالا یعنی صد هزار یورو.

ساعت یک ناهار خوردیم و نماز و آماده سفر به ایتالیا. فرودگاه دو ساعتی فاصله داشت با ما. برای آنکه سفر ارزانتر در بیاید از فرودگاه ارزانی استفاده شده بود. در شهری که دو ساعت با پاریس فاصله داشت. در فرودگاه به بطری آب گیر دادند که ممنوع است. نصف را من خوردم و نصف دیگرش را دوست گرامیم. بطری خالی را دور ریختیم. ای کاش در فرودگاه ترکیه هم نصف آبلیمو را ایشان و نصف دیگر را من میخوردم که دلمان در این سفر نسوزد.  خیلی ساده از گیت عبور کردیم و رفتیم بیرون از ساختمان فرودگاه در صف ایستادیم. هواپیما تا کنار ساختمان آمد و همگی سوار شدیم.

این هواپیما سرویس نداشت لذا اگر کسی حتی آب میخواست باید میخرید. منوی غذا را آوردند که ما هیچ نخوردیم و دیگران هم کم بودند که از سرویس ویژه بهره میبردند. برای ما ایرانیها این سرویسها واقعا سرویس بود. اضافه بار بیش از بیست کلیو را جریمه میکردند. به هر بهانه ای که میشد پول میگرفتند چون اصل بلیطش ارزان بود.

به فرودگاه بولونیا رسیدیم. خیلی عادی شده این فرودگاه ها برای ما، مثل اینکه به مشهد رفته ایم و چند بار هم این تجربه را داشته ایم. بارها را گرفتیم و به طرف خروج رفتیم و جانشین لیدرمان را یافتیم. پژمان. ما را که به هتل آورد شب بود و وقت نماز. نماز خواندیم چیزکی خوردیم و از بس خسته بودیم خوابیدیم.

صبح پس از نماز چرتی زدیم و ساعت هفت و نیم برای صبحانه به سالن غذا خوری رفتیم. تخم مرغ آب پز و نان و پنیر خورده و آماده رفتن به نمایشگاه شدیم. تقریبا همه سفر ما برای امروز برنامه ریزی شده بود. برای بلیط گرفتن باید با کارت تخصصی وارد میشدیم. آقای پژمان لطف کرده بود و به نام یک انتشارات برای همه ما یک کارت ویزیت آماده ساخته بود که با توانستیم بلیط بگیریم و وارد نمایشگاه شویم. قصه نمایشگاه طولانی است فرداشب برایتان مینویسم.

دیدن دو خواهر محجبه ، آنهم به صورت کامل و مرتب بسیار شادی برانگیز بود. وقتی زنان محجبه عرب را میدیدیم خوشحال میشدیم اما دیدن چند زن ایرانی معتقد بسیار خوشحال کننده بود.

جناب آقای مصطفی رحماندوست را دیدیدم. آقای حیدری ابهری به خاطر لطفی که در جوانی به وی کرده بود کلی او را تحویل گرفت و از وی تجلیل کرد. قدری شوخی و جدی یک ربعی با هم گب و گفت داشتیم. 

بعد از ظهر خوابیدم تا ساعت هفت. بیدار شدیم و نماز خواندیم و رفتیم اتاق دوستان به شب نشینی. فردا قرار است برویم رم. با هزینه ای که جداگانه باید پرداخت کنیم.

صبح زود بیدار شدیم. پس از نماز به لابی رفتیم تا طبق قراری که گذاشته بودیم قدری زودتر صبحانه بخوریم و به ایستگاه قطار برویم. یک خانم بسیار زرنگ مسئول آشپزخانه است که در کارش هم جدی است. لذا چون ساعت صبحانه هفت بود اجازه ندادند وارد آشپزخانه شویم. بچه ها هم عجله کردند و سریع ماشین سفارش دادند. ماشین دو دقیقه رسید. سوار شدیم و هنوز هفت نشده به ایستگاه قطار رسیدیم. یک ساعت چرخیدیم تا قطار رسید. من برنامه ایستگاه را میدیدم که برنامه رفت و برگشت سه روزه قطارها را نوشته بودند. ما ساعت هفت و پنجاه و هشت دقیقه حرکت کردیم. چون قطار سریع السیر بود تنها در یک ایستگاه میایستاد آنهم ساعت هشت و سی و پنج دقیقه. برنامه بسیار دقیق بود. سر دقیقه قطار حرکت کرد. سرعت قطار بسته به جایی که بود تا دویست و شصت کیلومتر هم میرسید. ما واگن هفت بودیم اما از واگن سه سوار شدیم. هر چند میشد در جاهای خالی زیادی که در همه واگن ها بود اما  چون خیلی بلد نبودیم رفتیم تا جای خودمان را پیدا کردیم و سر جای خودمان نشستیم. بلیط که نداشتیم، فقط لیدرمان یک اس ام اس فرستاده بود که آنهم شماره کوپه و واگن و صندلی بود با یک شماره پیگیری خرید اینترنتی بلیط. وقتی کنترل چی آمد اس ام اس را نشانش دادم آنهم در موبایلش زد و از دستگاه پرنتر حرارتی که به کمرش بود بلیط را صادر کرد. به همین راحتی.

داشتیم میخوابیدیم که یک خانمی آمد و آرام یک برگه که قدری از کارت ویزیت بزرگتر بود به دست ما داد و تا آخر کوپه این برگه ها را توزیع کرد. روی آن به زبان انگلیسی و ایتالیایی نوشته بود که من بی خانمان هستم و نیازمند کمک شما. وقتی همه برگه هایش را توزیع کرد از آخر شروع کرد جمع کردن.

به ایستگاه قطار که رسیدیم لیدرمان به ما ملحق شد. به اصطلاح دانشجو بود. اما بیشتر یک کاسب بود. از جوانهایی که وقتی از ایران رفته بود از ایران بریده بود. عاشق فرهنگ غرب و آزادی جنسی بود. حرفهایش دیگر بوی ایران و یک مسلمان را نمیداد. مقید نبود، مثلا میگفت برای ناهار شما را به جایی میبرم که یک مسلمان هم در آنجا کار میکند اما قول نمیدهم غذای حلال به ما بدهند. حالا چه فرق میکند. خواستیم دیدارمان از رم را از واتیکان شروع کنیم. دو تاکسی گرفتیم تا واتیکان. وقتی رسیدیم تاکسی متر میگفت بیست و هشت یورو. سی یورودادیم. گویا بقیه را طبق روال انعام حساب کرد و لیدر هم گفت خوبه برویم. روبروی ما یک کلیسای بسیار بزرگ بود. بزرگترین کلیسای دنیا. هنوز هوا گرم نبود ولی چون ساعت ده شده بود برخی آبجی ها احساس گرما کرده بودند و بخشی از لباسهایشان را به جایی که به تن کنند به کمر بسته بودند. در یک صف قرار گرفتیم تا وارد کلیسا شویم.

یک خانم مسلمان با پوشش کامل بسیار جلب توجه میکرد و لذت بخش بود. از آنها عکسی گرفتم. از حیاط این کلیسا شما آثار جدی معماری غرب را میتوانید ببینید. عظمت و بزرگی این کلیسا و یا تمامی ساختمانهای غربی نشانگر قدرت زیاد معماری آنان است. از نظر معماری تخصص مقایسه و برتری ساختمانهای غربی و شرقی را ندارم؛ ولی چیزی که خیلی ملموس بود اینکه غرب کارهای درشت انجام داده بود که چشمگیر بود ولی آثار شرقی بسیار ظریف و چشم نواز است. معماری ایرانی بسیار ریزه کاری دارد و در جای خود بسیار زیباست، و کارهای غرب قدرت معماری و کارهای بزرگ را به رخ بیننده میکشاند. در معماری اسلامی همواره به دنبال ایجاد معنویت در مکانها و ساختمانهای خود بوده اند ولی در معماری غربی ترویج برهنگی بسیار  چشمگیر است. حتی شما در کلیسا ده ها مجسمه میبیند که عریان است. گاهی آلت های مردانه برخی مجسمه ها نیز هویدا و مکشوف است. بیشتر کلیساهای غرب به ویژه انها که به عنوان آثار رنسانس و قدیمی به شمار میاید مروج برهنگی است. چه مجسمه های عریان یا نگارگریهای دور از حیا. عکسهایی که در جای جای کلیساها به چشم میخورد نشانگر اهتمام غرب به تن است و بس. اگر جهانگردان ایرانی قدرت معماری غرب را به درستی نبیند مرعوب شده و گمان میکند که تمدن تنها از آن آنان است و بس.

مسمای دیدن کلیسای واتیکان حاصل شد. خوب خوراک خوبی شد برای منبرهایمان. آخه گاهی از واتیکان سخنانی نقل میشدکه وقتی ندیده باشی فکر میکنی که خبری است. البته دیدن کشور کوچک واتیکان نیازمند یک مجوز رسمی خاص بود که دیدن همین کلیسا نیز مغتنم شد. در چند جای کلیسا عکس هایی از قضاوت روز واپسین یعنی روز قیامت کشیده بودند. از عکسها بوی قیامت نمی آمد. شما بیشتر فضای تفریح و شادمانی را از تصاویر قضاوت نهایی میبینی. به گمانم معاد یک میهمانی بزرگ نزد مسیحیان باشد. عکسهایی که در موزه لوور هم دیدیم گویای همین مطلب بود.

روی آوردن افراطی برای ساخت مجسمه ها و تصاویر نیمه عریان و گاهی تمام عریان در همه معماری غرب حتی در کلیساها نشان از اهمیت دادن بیش از اندازه به تن است. غرب از روح غفلت کرده لذا به صورت افراطی تن گرا شده است. چه در مسائل سکس و چه در مسئله ورزش و چه دیگر مسائل. در غرب به ورزش اهمیت بسیار زیادی داده میشود زیرا تن برای آنان بسیار ارزشمند است. بحث از تندرستی نیست بلکه تن پروری و بهره بردن از تن است. ورزش برای بروز زیباییهای بدن یا ابزاری برای رسیدن به جوائز به شمار میاید. غفلت از روح جامعه غربی را دچار بی هویتی کرده است. غرب باید دوباره خود را بازخوانی کند و بفهمد که مهمترین مشکل غرب نادیده گرفتن روح و ابزارهای قوی نفس است. به یاد ماجرای لباس پادشاهی پروین اعتصامی افتادم. از آنجا که این شعر بسیار بیان نزدیکی با سخن بنده دارد اینجا بازخوانی میکنم.

کودکی در بر، قبائی سرخ داشت                روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت
همچو جان نیکو نگه میداشتش                   بهتر از لوزینه می‌پنداشتش
هم ضیاع و هم عقارش می‌شمرد               هر زمان گرد و غبارش می‌سترد
از نظر باز حسودش می‌نهفت                     سر خیش میدید و چون گل میشکفت
گر بدامانش سرشکی میچکید                    طفل خرد، آن اشک روشن میمکید
گر نخی از آستینش میشکافت                   بهر چاره سوی مادر میشتافت
نوبت بازی بصحرا و بدشت                         سرگران از پیش طفلان میگذشت
فتنه افکند آن قبا اندر میان                        عاریت میخواستندش کودکان
 جمله دلها ماند پیش او گرو                       دوست میدارند طفلان رخت نو
وقت رفتن، پیشوای راه بود                        روز مهمانی و بازی، شاه بود
کودکی از باغ می‌آورد به                            که بیا یک لحظه با من سوی ده
دیگری آهسته نزدش می‌نشست                تا زند بر آن قبای سرخ دست
روزی، آن رهپوی صافی اندرون                  وقت بازی شد ز تلی واژگون
جامه‌اش از خار و سر از سنگ خست          این یکی یکسر درید، آن یک شکست
طفل مسکین، بی خبر از سر که چیست      پارگیهای قبا دید و گریست
از سرش گر جه بسی خوناب ریخت             او برای جامه از چشم آب ریخت
گر بچشم دل ببینیم ای رفیق                     همچو آن طفلیم ما در این طریق
  جامهٔ رنگین ما آز و هوی است                  هر چه بر ما میرسد از آز ماست
در هوس افزون و در عقل اندکیم                 سالها داریم اما کودکیم
 جان رها کردیم و در فکر تنیم                      تن بمرد و در غم پیراهنیم

یادآوری از پروین به عنوان زن بزرگی که توانست از بحران بزرگ زندگی خود با تکیه بر توانایی های جانش اثری جاوید بسازد وظیفه است. پروین با تمام کاستی هایی که در زندگی داشته هنرمندی فهیم و ارزشمند است. دعا میکنیم خدا او را به احترام همسایه اش حضرت معصومه (س) جایگاهی شایسته عنایت کند.

بعد از کلیسای واتیکان برای خوردن ناهار به کنار قلعه ای معروف در همان نزدیکی رفتیم. زیر پلی وضو گرفتیم  نماز خواندیم و از کنسروها و حلوا و نان لواش خوردیم و سیر شدیم. لیدر ما از دیدن نان لواش و حلوا گویا بهترین غذای دنیا را دیده. آدم وقتی داشته های اصیل خودش را متوجه باشد میفهمد غرب با تمام امکاناتش چیزهایی ندارد که ما عاشق آنها شده ایم. من در دو سفری که به اروپا داشته ام و با ایرانیان بسیاری روبر شده ام تنها در کسانی که تلاش کرده اند ایرانی مسلمان بمانند گرد غربت را ندیده ام. و گرنه کسانی که خود را از اصالت انداخته باشند در فرهنگ غرب غریبه به شمار می آیند. هم آنها این افراد را بیگانه میشمارند و هم خود فرد احساس بیگانگی میکند. غربت از همه غرب برای مسلمان اصیل میبارد. شعار نیست. وقتی بخواهی چند رکعت نماز بخوانی و هزاران چشم و دوربین بخواهند از رویداد تاریخی کار تو فیلم تهیه کنند تو احساس غربت نمیکنی؟ در جایی که اگر بیست نفر به یکدیگر بچسبند و دو ساعت همدیگر را بلیسند هیچ کس به آنها توجهی نمیکند. غربت یعنی کمتر جایی پیدا میکنی که طاهر قضای حاجت کنی، قبله را به سختی می یابی، نماز خواندنت تابلو است، غذای حلال یافتن کار دشواری است، رهایی از صحنه های تمام سکس محال است، پاک نگاه داشتن جان از آنچه حیا را خدشه دار میکند یک آرزوست. اینها همه غربت است. اینکه زنانی که از ایران به این کشورها سفر میکنند و به راحتی با یک لباس رکابی در اروپا یا ترکیه میچرخند، نشانگر از دست دادن هویت اصیل ایرانی است. حیا را از دست میدهند و وقتی که حیا از دست رفت ایمان و دین میرود. لا دین لمن لا حیاء له. کمی رقیقتر، کسانی که پای فیلمهای خیانت آموز ماهواره مینشینند، حیا و عفت خود را به آسانی از دست میدهند. خیانتهای پس از فارسی وان دیدن آنقدر زیاد شده است که میتوان به جرات گفت هیچ خانواده ای نیست که با فارسی وان رفیق باشد و از آسیب خیانت در امان باشد. فریب نماز و روزه این خانواده ها را نباید خورد. فارسی وان یعنی تئوریزه کردن خیانت و دور ریختن حیا و شرم. برای یک زن و مرد  مسلمان نشستن کنار فیلمهای نادرست ماهواره هم آغوشی با شیطان است.

رم آثار تاریخی بسیاری دارد که دیدن همه آنها دست کم یک هفته وقت لازم دارد. ما در طی یک نیم روز خواستیم همه آثار را ببینیم. از خرابه هایی که به خوبی نگهداری کرده اند تا ساختمانهای بزرگ قابل استفاده. جالب اینکه تمامی خرابه های رم را با دوربین های مدار بسته کنترل میکردند. به گمانم از ترس کسانی که دنبال عتیقه بودند چنین میکردند. خیلی دوربین کار گذاشته بودند. اهتمام برای حفظ خرابه ها به عنوان جایی که میتوانست قدمت رم را به بیننده نشان دهد نکته مهمی بود. آثار زیادی دیدیم که تفصیل آن برای خودم خیلی مهم نیست. تنها ذکر چند نکته برای خودم جالب است که بازگو میکنم.

روی یکی از دیوارهای رم چهار نقشه که روی سنگ حکاکی شده نقش بسته که گسترش رم را در گستره تاریخ بازگو کرده است.  هر سنگ به گمانم دو و نیم متر در شش متر باشد. جالب آنکه در این نقشه سنگی خیلج همیشه فارس با نام خلیج فارس بسیار زیباست.

در مسیر بازدیدکنندگان رم هنرمندان خیابانی بسیاری دیده میشد. یکی با اسپری در عرض ده دقیقه شاهکاری از نقاشی درست میکرد. بدون هیچ ابزاری به جز اسپری و چند تکه روزنامه. یک نفر با هویج و شلغم هزاران مجسمه زیبا درست میکرد و انسان با به شگفتی وا میداشت. یکی پنج ساعت به صورت یک مجسمه مصری داخل پارچه ای ضخیم جای میگرفت. یکی به صورت انسانی که سر ندارد در می آمد. دیگری به شکل شیطان. یکی به صورت گلادیاتور و دیگری به شکل ناپلئون. به هر حال بازار مکاره ای است. هر کس به شکلی خودش را برای عکس گرفتن و پول گرفتن از بازدیدکنندگان آماده کرده است. لذا در کل اروپا شاید ده متکدی ندیدیم. نه آنکه نبودند در این مسیر خیلی کسی به تکدی نمی پرداخت بلکه با هنرنمایی به گرفتن پول رو می آوردند.

چیزی که خیلی به چشم میخورد پیشروی نهضت فمنیسم در غرب قابل توجه است. یکی از جلوه های آن خوداستقلالی دختران است. تقریبا تمامی دختران سیزده ساله به بالا سیگار میکشند و با این سیگار (که در تبلیغات غرب نشانه چیز مردانه است) کاستی های خود را میپوشانند و خوداستقلالی خویش را به اثبات میرسانند.

ساعت شده بود  چهار و نیم بعد از ظهر به یک ساختمان آمفی تئاتر رسیدیم. همان ساختمانهای بسیار بزرگ که گلادیاتورها با جنگیدن و کشتن روحیه خونخواری سردمداران و اشراف را سیراب میکردند. ساختمان بزرگی بود. تا این ساختمان را دیدم برایم بسیار آشنا بود. دقیقا همچنین ساختمانی را شش ماه پیش در ورنا دیده بودم. یک طبقه کمتر داشت. ولی مهندسی همان بود. اینجا بود که نظریه تاریخی از خود در کردم و از ادامه مسیر انصراف دادم. به یک دریافت رسیدم. بیشتر مهندسی و معماری غرب را می توان از چند ساختمان دریافت کرد. برای کسانی که میخواهند کلیاتی از تاریخ غرب بدانند تقریبا دیدن ده ساختمان بزرگ غرب کفایت میکند. بیشتر از آن باید در فواصل زمانی متعدد و با لذت باشد. بعد از دیدن چند ساختمان، گشتن خسته کننده بین این ساختمانها چیزی بر شما نخواهد افزود. ساختمانها تقریبا یک حرف دارد، غرب معماری قدرت است. ساختمانهای یوغور میسازد. این هم برای نشان دادن قدرت و توان علمی و نظامی . ساختمانهای غرب همواره نماد قدرت نظامی آنها بوده و میخواسته اند در دل دشمنان یا همسایگان رعب و وحشت بیافریند. بهترین شیوه را در ساختن ساختمانهای غول پیکر میدیده اند. این هم خود یک روش است. اما اگر روح سخن معماری غرب را دریافتی، دیدن چند کلیسا کفایت میکند. شما با دیدن چند کلیسا در می یابی که حقارت معارف کلیسایی را با عظمت ساختمانهایش پنهان می کرده اند. در نظر مخاطب عام عظمت ساختمان کلیسا یعنی بزرگی کشیش و مسیحیت. سیاستمداران غرب و مسیحیت که بر سر یک سفره نشسته اند با دروغها و فریبهای بزرگ توانسته است تا کنون خود را در نظر مردمش موجه و بزرگ نشان دهد. متاسفانه برخی از حیله های آنان در بزرگ نشان دادن خودشان در کشورهای دیگر نیز اثر کرده است. ایرانی های بسیاری دیده ایم که مرعوب فرهنگ پوشالی غرب شده و با نادیده گرفتن داشته های خود، که هزاران مرتبه افتخار آمیزتر از داشته های غربیون است، احساس حقارت کرده اند و به فرهنگ غرب پناهنده شده اند. پناهندگان سیاسی که در ایران زندگی میکنند و زندگی غربی دارند و دل در فرهنگ غرب بسته اند کم نیستند. و چه بد است وقتی برخی از مسئولین فرهنگی نظام چنین بینش و منشی داشته باشند. اینها اسیران غرب هستند که به دست خودمان امیر بر ما شده اند و به مسئولیت های کلان یا خرد نظام دست یافته اند. شاید یکی از درخشانترین نکاتی که احمدی نژاد مطرح کرد این بود که ابتدا مسئولین فرهنگی یک نظام مرعوب فرهنگ بیگانه میشوند و بعد از آن مردم آن کشور.

دم دمای غروب وارد ایستگاه قطار رم شدیم. تا زمانی که قطار بولونیا برسد زمانی را داشتیم. یک کتابخانه بود در سه طبقه و مساحتی نزدیک به دویست و پنجاه متر. خیلی بزرگ بود و با آسانسوری در مرکز به آسانی به طبقات دیگر میرفتی. یک آسانسور شیشه ای که به صورت هیدرولیک پایین و بالا میرفت. تقریبا همه چیز فرهنگی داشت. کتاب، اسباب بازی، مجله و روزنامه و سی دی و دیگر محصولاتی که شاید برخی در ایران متداول نگشته باشد. به هر حال جنسشان جور بود و خرید هم خوب بود. نمیدانم با چه سیاستی توانسته بودند بهترین رستوران ایرانی را به یک کتابفروشی تبدیل کنند. اگر چنین جایی در ایران میبود حتما باید به سودآورترین مکان تبدیل میشد. کار فرهنگی که کار سودآور نیست. اصلا فرهنگ و تربیت ارزش کمّی و ریالی ندارد که بتوان برای آن قیمت تعیین کرد.

سوار قطار شدیم. چرتی زدم. خانمی به هر دلیل از گروه ما خوشش آمده بود  و میخواست بداند از کجا آمده ایم و برای چه؟ چون بنده و آقای حیدری روبروی اوشون بودیم از جایش بلند شده بود و آمده بود کنار صندلی ما، با صدایش از خواب بیدار شدم و چند پرسش پی در پی وی را جواب دادم. بعد رفتم کنار لیدر نشستم و اطلاعاتی از ایتالیا گرفتم. روبروی ما یک آقا و خانم میانسالی بودند که یک کارتن بوسه دست گرفته بودند و هی به هم هدیه میداند. آنقدر این دو دوست گرانقدر به هم ور رفتند که لیدر ما که شش سال این صحنه ها را تماشا کرده بود و اخلاقا هم بدش نمیآمد گفت دیگر قابل تحمل نیست و رفتیم جایی خالی پیدا کردیم و نشستیم. وقتی حیا از جامعه ای رخت بربست حدی برای وقاحت نمیتوان ترسیم کرد. لذا عریانی هر چه بیشتر باشد خودنمایی بیشتر خواهد بود. اساسا در این نوع نگاه، حفظ زیبایی برای خویشتن نوعی خودخواهی به شمار میآید. و نشان دادن جلوه های جمال خداوند، ایثار محسوب میشود.

شب است و خستگی سفر و حساب کتاب روزی که با خرج خودمان راهی سفر رم شده بودیم. لیدر ما قدری زرنگ تشریف داشت. از آنجا که دو تا طلبه همسفر دوستان بودیم ظاهرا مثل همیشه باید در برابر زیاده خواهی های ایشان کوتاه میآمدیم. گفتگو کردیم و ابتدا به ایشان حالی کردیم که زیاده خواهی میکنی و سپس از نقطه نظر لطف به ایشان کمکی کردیم. گاهی توجه به روایات میتواند مشکل را به اسانی حل کرد. روایتی از امام صادق علیه السلام است که اگر دو نفر از شیعیان ما سر پول با هم دعوا دارند شما به حساب ما آن دعوا را با پرداخت پول و میانجیگری حل کنید. ما در روز نیاز، جبران خواهیم کرد. اگر میتوانستیم به این سخن ایمان بیاوریم و نیاز خود را در روز دیگر باور داشتیم دیگر میان شیعه دعوایی پا برجا نمیماند.

فردا صبح بچه ها عازم ونیز شدند. به دو جهت من نخواستم بروم. اول اینکه از ابتدا قصد داشتم هر چهار روز را در نمایشگاه سپری کنم. روز اول را آژانس خراب کرد. روز سوم را بچه ها پیشنهاد رم را دادند و نخواستیم همراهی نکنیم. دیگر روز آخر که یک نصفه روز بود نخواستیم از دست بدهیم. انصافا بعدا فهمیدم کل سفر ما همین نصف روز بود و بس. صبح بعد از صبحانه تاکسی گرفتیم برای نمایشگاه کتاب. به گمانم یازده یورو دادیم. یعنی تا درب نمایشگاه حدود سی هزار تومان داده ایم. نفری بیست و پنج یورو باید ورودی بدهیم که جمعا تا حالا صدو پنجاه هزار تومان خرج کرده ایم. از بدو ورود متوجه شدیم برخی شرکت کنندگان جمع کرده و رفته اند. برخی دیگر نیز در حال جمع کردن بودند. خلاصه بوی الرحمان نمایشگاه به خوبی استشمام میشد. چند جایی که رصد کرده بودیم رفتیم و کتابهای مورد نظر خودمان گرفتیم. بعضی جاها خریدم و چند جایی نیز به عنوان کارشناسی جهت خرید امتیاز تهیه کردیم. چند جایی به طیب خاطر هدیه دادند. جمعا چند کتاب هدفمند تهیه کردیم برای کار خدا و پیغمبر و دین.

از برکات جانبی امروز دیدن دکتر شهرستانی بود که فهمیدیم فعالیت ایشان نیز در دورانی که ندیده بودیمش کم نبوده. آقای رحماندوست را دیدیم با دل پری که نتوانسته به راحتی هزینه غرفه امیرکبیر را بدهد. در اروپا پرداخت بیش از 999 یورو به صورت نقدی ممنوع است و حتما باید از سیستم بانکی یا الکترونیکی پرداخت شود. در اروپا بیشترین داد و ستد از طریق کارتهای اعتباری صورت میگیرد. از اینکه آقایان کارت اعتباری نداشتند و نمیتوانستند پرداخت خود را الکترونیکی انجام دهند سخت دلگیر بودند. هر چند این بار را روی دوش رایزن فرهنگی انداخته بودند و خودشان را خلاص کرده بودند. قدری در غرفه نمایشگاه های کتاب ایران با کارشناسان آنجا گفتگو کردیم و از نقطه نظرات آنان بهرمند شدیم.

روز پرباری شده بود و داشتیم دست پر از نمایشگاه بیرون میرفتیم. به یک دریافت رسیده بودیم. مسیحیت چیزی جز قدری داستان از بایبل برای کودک و نوجوان ندارد تا با معارف نابش آنان را سیراب کند. برای آشنا شدن با داستانهای بایبل نیز چند کتابی که تهیه کرده بودیم کافی بود. از نمایشگاه برگشتیم آنهم با نزدیک به ده یورو.  هتل رسیدیم خسته  و کوفته. ناهار برنج زعفرانی با قیمه بود. یک غذای ایرانی عالی. البته کنسروهایی که باید داغ میشد. درود بر هیتر. غذا و نماز و خواب. نماز مغرب و عشا را خواندیم و قدری اخبار ایران را مرور کردیم تا آقایان از ونیز بازگشتند. برای ساعت هشت صبح قرار گذاشتیم تا برویم به جمعه بازار.

امروز که روز آخر مسافرت ما به شمار می آید تازه با اروپا آشنا شده ایم و دلمان میخواهد بیشتر بمانیم و قدری تحلیل خودمان از اروپا را زیادتر کنیم. تحلیل اولیه ما این است که اروپا با هر سابقه ای که داشته باشد –چه ساختگی و مصنوعی و به عبارتی سرقتی یا سابقه ای واقعی- اکنون تحلیل رفته است و خیلی فروکاسته شده است. اگر غرب مظهر یونان است و یونان مهد فلسفه و حکمت، هم اکنون شما جز پرداختن به شکم و زیر آن از غرب انتظاری ندارید. مآلا همه آنچه در غرب میگذرد در خدمت تن غربیون است. هیچ چیز را برای جان و روح خود نمیخواهند. اگر هم سخن از جان و روح و نفس بزنند تنها در کرسی های درس به آن پرداخته میشود و در زندگی جایی برای روح نوازی نیست. هنر، سیاست، ارتش و هر توانی که برای غرب میشناسید برای به خدمت در آوردن تمامی جهان برای تن غربیون است و السلام. و اگر کسی بخواهد در برابر این خواسته آنها بایستند با تمام توان در برابرش میایستند. لازم به یادآوری است که این خواسته بسیار فراگیر و مقدس است. اینکه امام خمینی رحمه الله فرمود: اگر در برابر دین ما بایستید ما در برابر تمام دنیای شما خواهیم ایستاد. همین است. زیرا اگر شما هر حرف درستی بزنید و هر حق خواهی در دنیا داشته باشید خواسته بزرگ تمامیت خواهی آنان را زیر سوال خواهید برد. یعنی شما در برابر دنیای آنان ایستاده اید. چقدر فلسفی حرف زدیم.

جمعه بازارش جنس های خوبی داشت اما نه درجه یک. قیمتش هر چند نسبت به ایتالیا مفت بود؛ اما باز هم گاهی گران نشان میداد که طبیعی بود. نکته جالب در بازار جمعه واپسین این بود که لحظات آخر که باید برمیگشتیم آقای حیدری را مفقود کردیم. هر چه گشتم پیدایش نکردم. خیس عرق شده بودم. دیگر داشت دیر میشد که تاکسی گرفتم آمدم هتل. لیدر منتظر بود. به آقای حیدری زنگ زدم. گفت من هتل هستم شما کجایید؟ ایشان نیز با دیگر دوستان آمده بودند. وسائلمان را جمع و جور کردیم تا برویم. مانده بود یک تسویه کوچک. آقای حیدری روز اول از بس تشنه بود یک بطری آب از بچه یخچال هتل خورده بود. حساب کردن دو یورو و نیم به عبارتی شش هزار و دویست و پنجاه. چند کتاب فارسی داشتیم که به خانمی که خیلی علاقمند به کارهای ایران بود زنگ زدیم تا بعدا بیاید از هتل بگیرد. کتابها را سپردیم به خانم اطلاعات هتل.

نیم ساعت بعد فرودگاه بودیم. باز داستان آب و ممنوعیت آن مطرح شد که بطری آبمان را ریختیم توی سطل. فرودگاه ساده ای داشت. سوار شدیم. آقای حیدری کنار یک بانو افتادند. آقای موسوی میان دو انگلیس زبان. ما سه نفر دیگه هم روی آخرین ردیف صندلی های هواپیما. میشه گفت بوفه هواپیما. چون بوی غذاهای آماده شده برای خلق الله هم خوب میآمد. آقای موسوی که به قول خودش تحت شکنجه زندان ابوغریب افتاده بود تا استانبول زجر کشید. همسایه اش با صداهای گوشخراش هر ده دقیقه بینی اش را تمیز میکرد. حتی وقتی ایشان ناهار میخورد. البته داستانی بود برای بقیه دوستان که از لبخندهای صدادارشان نهایت لذت را بردند. هنوز برای بینی گرفتن کسی اینقدر نخندیده بودیم. آقای حیدری هم گفت خوابم می اید و از این حرفها جایش را با بنده عوض کرد.

ابتدا چرتی زدم و بعد از اینکه ناهار را آوردند تمرین انگلیسی ما هم شروع شد. همسایه ما استانبولی بود. ناشر. زمینه کاری‌اش هم پزشکی بود. خانم خیلی موفقی بود. دوازده کارمند داشت با صد دویست نویسنده مهم. جدیدا وارد کار کودک شده بود. مسلمان بود. اما مسلمان ترکیه ای مرزش را خیلی نتوانسته با سکولار جدا کند. هر دو نفری که در ردیف بنده بودند تا لحظه نشستن مطالعه می‌کردند. مگر آنکه با حرف زدن با بنده مطالعه خودشان را باطل میکردند.

عکسهایی گرفته ایم که بخشی از آنها اینجاست

سفر در آیینه رسانه ها

قدریماندهبعدامینویسم

چند خبر دیگر :
گزارش سفر به ایتالیا (نمایشگاه تخصصی کودک) 2012
چند راز پولدار شدن
راهکار، گاهی خیلی ساده است
داستانهای موفقیت
ختم صلوات با حروف ابجد
 
نام و نام خانوادگی
 
پست الکترونیکی
 
کد امنیتی
لطفا عبارت را در کادر مربوطه وارد نمایید