مشکل من با خدا!

تاریخ انتشار خبر : پنج شنبه 27/4/1392 17:39:50
مشکل من با خدا!
بازخوانی یک مشکل با خدا

خدایا میخواهم مشکلی را برام حل کنی! هر چی فکر میکنم میبینم حرف منو درست نمیفهی. البته جسارت نباشه ها! خب یک مشکله که دارم باهات مطرح میکنم. آخه چند روزه که با خودم کلنجار میرم تا معاملات و معادلاتی که جلویم هست را حل کنم نمیتونم.

ببین!  من به خاطر خدا اومدم کار فرهنگی کردم! یعنی چه؟ من توی این گرونی که همه داد میزنند که نمیشه کار کرد شاید بیش از بعضی از ادارات دولتی کار تولید کردم. چرا؟ به خاطر خدا! به خاطر فرهنگ! به خاطر اینکه دلم نمیاد فرهنگ این مملکت تعطیل بشه. آخه یک سال پیش وقتی مقام معظم رهبری در نمایشگاه کتاب به مسولین هشدار داد که مشکل کاغذ ناشران را به صورت اساسی حل کنند، برخی از این مسئولین ارزشی آمدند توی تلویزیون و گفتند در قانون اساسی وظیفه ای برای وزارت ما در این خصوص مشخص نشده. من همان لحظه گفتم: مردک! همین الان مقام معظم رهبری فرمود فکری بکنید. خب! این میشود قانون اساسی. بند چندم؟ برو ببین که قانون اساسی تو چند بند دارد اینو آخرش بنویس. برخی از مسولین به اندازه ای خودشان را ولایی میدانند که تو گویی ذوب در ولایتند. ولی برخیشون به هنگام عمل، دقیقا اهل بلاهتند. خلاصه کاری کردند که هم ناشران آسیب دیدند و هم مولفین و هم خوانندگان. یعنی فرهنگ. خداییش من برا ارتقای فرهنگ تلاش نکردم؟

برخی دیگر که در شهرستانها کار فرهنگی میکنند و کتابفروشی یا نمایشگاه دارند آمده اند و  از من کتاب برده اند و لطف کرده اند و چک داده اند. اگه توی اقتصاد نشه روی شصت درصد چکها حساب باز کرد اون اقتصاد باید بمیره. متاسفانه امروز دست کم در کار کتاب چنین شده. اساسا فروش کتاب دست کم سی درصد افت داشته است و آنچه فروخته ای به پول تبدیل نمیشود. اینکه حالا مسئول چنین اقتصادی کیه؟ و چه کسی را باید محاکمه کرد؟ جاش اینجا نیست. هر چند خیلی خوشمون میاد که همه مشکلات را سیاسی کنیم. مثلا با یک فحش به رییس جمهور وقت، همه تقصیر و قصورها را به دوش اون بیندازیم. گرچه مشکل حل نمیشه؛ ولی در بعضی موارد دل آدم خنک میشه. حالا متاسفانه در این زمینه هم ما شانس نداریم. میگن خودتون خواستید و خود خواسته را درمانی نیست.

حالا من کاری به سیاسیون ندارم، حمایتهای دولتی بخوره توی سرشون. همه حرف من اینه که من کار فرهنگی کردم. اینو هر چی به خدا میگم که بابا من برا تو کار کردم چرا این همه مشکل را از سر راه ما بر نمیداری گویا نمیفهمه. مثلا دیشب به خدا میگم فردا من سی میلیون چک دارم خودت لطفی کن و این چک را پاس کن! آخه ناسلامتی من اهل کارهای بزرگ فرهنگی ام! خوب دعا کردم و دلم میخواد فردا خدا دعایم را مستجاب کند! توقع زیادیه! فردا میام میبینم سیصد هزار تومان به حسابم اومده. کفر آدم در مییاد. خدا یا ریاضی هالیش نیست، یا خودش رو زده به اون راه، یا میخواهد حالگیری کنه! یا دیگه نمیدونم چشه که اینقدر حالم خراب کرده. حالا نمیدونم باید چه کنم؟

برخی رفقا وقتی به اینجا میرسن اول قدری به خودشون فحش میدهن که چرا کار فرهنی میکنن، باید این کار شریف را ول کنند و بروند و کار بساز و بفروشی راه بیندازند. برخی هم رفته اند و الان با برجهاشون حال میکنند. بعضی میگن  برای اینکه ما بتونیم در کار فرهنگی موفق باشیم باید اقتصاد خوبی داشته باشیم و بتوانیم با کار در عرصه هایی که ریسکش کمتر است پشتوانه ای برای نشر کتابهای دینی! یا اساسا نشر داشته باشیم. البته نمیدانم وقتی رفقا میرن یک کار اقتصادی انجام دهند و برگردند و دوباره کار فرهنگی را ادامه بدهند به این زودیها بر نمیگردن؟ یا اساسا از برخی مافیای اقتصادی سردر می آورند که نمیشود به کار کتاب بازگشت! اونهایی که مونده اند میگن از روی عشقه که ما مانده ایم ولی اونهایی که به دل اقتصاد راه یافته اند میگن شما دیوانه اید که در نشر مانده اید.

ببین خدا! من با تو مشکل دارم. اینهمه دارم آه و ناله میکنم که خدا من برا دین تو اومدم و آبروم را خرج کردم خب حالا گیر افتادم، وقتشه کمکم کنی. دولت که حمایت نمیکنه. تو هم حمایتت رو از سر ما برداری باید بریم بمیریم. ندایی در درون دلم میگه: برو بمیر!

تازه یادم رفته بود که بگم خدا حالا که دارم مینویسم روزه هم هستم! یعنی خدا نباید توی ماه رمضون که خیلی ها روزه میخورن و حتی با گناه روزه خواری میکنند، من اومدم توی این گرمای بس کشنده روزه میگیرم دستمو بگیری و چند تا از چکهامو پاس کنی؟ خداییش توی خدایی تو خدا مونده ام. نمیدونم چی بگم که کفر نشه. هر چی باشه خدایی. زورت به من میرسه. اگه یک چیزی بگم که بهت بربخوره حالم را میگیری. یعنی میتونی حالم رو بگیری. به جون خودت از شوخی باهات هم میترسم. خوب وقتی زورها را تقسیم میکردی براخودت بیشتر برداشتی و من حرفی برا گفتن ندارم.

من با خدا مشکل دارم چون حرف آدم رو نمیفهمه. من میگم خدایا حساب بانکی به مشکل مواجه شده قدری به داراییم بیفزا! فردا که میرم آزمایشم را میگیرم میبنم قندم رفته بالا. من دعا میکنم که چک بیست میلونی که برای گلاسه کتابهای کودک داده ام پاس بشه. کلسترول و اوره به ما عنایت میشود. خداییش اینکه برخی میگویند ما مشکل زبانی با خدا داریم حرف غلطی نیست. من دقیقا همین الان با خدا مشکل زبانی پیدا کردم. خدا من میگم مشکل نقدینگی رو حل کن تو مشکل قندینگی به عنایت میکنی؟

یادم از داستانی افتاد که پروین اعتصامی اون رو سروده که در پایان براتون نقل میکنم:

 

پیرمردی مفلس و برگشته بخت                  روزگاری داشت نا هموار و سخت

 هم پسر، هم دخترش بیمار بود                          هم بلای فقرو هم تیمار بود

 این دوا می خواستی آن یک پزشک                این غذایش آه بودی آن سرشک

این عسل می خواست آن یک شوربا                این لحافش پاره بود آن یک قبا

روزها می رفت بر بازارو کوی                     نان طلب می کردو می بردآبروی

دست بر هر خودپرستی می گشود                   تا پشیزی بر پشیزی می فزود

 هر امیری را روان می شد ز پی                   تا مگر پیراهنی بخشد بوی

 شب بسوی خانه می آمد زبون                      قالب از نیرو تهی دل پرز خون

 روز سایل بود و شب بیمار دار                      روز از مردم شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم                          کس ندادش نه پشیزو نه درم

 از دری می رفت حیران بر دری                       رهنورد اما نه پایی نه سری

ناشمرده برزن و کویی نماند                               دیگرش پای تکاپویی نماند  

درهمی در دست و در دامن نداشت                       ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی اسیا هنگام شا م                          گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم فقیر                     شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری به فضل خویش دست                              برگشایی هر گره کایام بست

چون کنم یا رب در این فصل شتا                            من علیل و کودکانم ناشتا

می خرید این گندم ار یکجای کس                   هم عسل زان می خریدم هم عدس

آن عدس در شور با می ریختم                 وان عسل با آب می آمیختم

درد اگر باشد یکی دارو یکی است               جان فدای آنکه درد او یکیست

 بس گره بگشوده ای از هر قبیل                این گره را نیز بگشای ای جلیل

این دعا می کرد و می پیمود راه                       ناگه افتادش به پیش پا نگاه

 دید گفتارش فساد انگیخته               وان گره بگشوده گندم ریخته

بانگ برزد کای خدای دادگر             چون تو دانایی نمی داند مگر

 سال ها نرد خدایی باختی              این گره را زان گره نشناختی

 این چه کار است ای خدای شهرو ده                       فرق ها بود این گره را زان گره

 چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟                 کاین گره را بگشاید بنده ای

 تا که بر دست تو دادم کار را                      ناشتا بگذاشتی بیمار را

هرچه در غربال دیدی بیختی                  هم عسل ،هم شوربا را ریختی

 من ترا کی گفتم ای یار عزیز                    کاین گره را بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم ای خدای                 گر توانی این گره را بگشای

آن گره را چون نیارستی گشود                 این گره بگشودنت دیگر چه بود

 من خداوندی ندیدم زین نمط                       یک گره بگشودی آن هم غلط  

لغرض برگشت مسکین دردناک                              تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک

 چون برای جستجو خم کرد سر - دید افتاده یکی همیان زر

 سجده کرد و گفت ای رب ودود - من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلایی کز تو آید رحمتی است - هر که را فقری دهی آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده ای - هر چه فرمان است خود فرموده ای

 زان به تاریکی گذاری بنده را - تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند - تا که با لطف تو پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب - هم سر انجامش تو گردیدی طبیب

 هر که مسکین و پریشان تو بود - خود نمی دانست و مهمان تو بود

 رزق زان معنی ندادندم خسان - تا ترا دانم پناه بی کسان

 ناتوانی زان دهی بر تندرست - تا بداند کانچه دارد زان توست

 زان به درها بردی این درویش را - تا که بشناسد خدای خویش را

 اندر این پستی قضایم زان فکند - تا ترا جویم، ترا خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز - گرچه روز و شب در حق بود باز

 من بسی دیدم خداوندان مال - تو کریمی ای خدای ذوالجلال

بر در دونان چو افتادم ز پای - هم تو دستم را گرفتی ای خدای

 گندمم را ریختی تا زر دهی - رشته ام بردی که تا گوهر دهی

 در تو پروین نیست فکرو عقل و هوش - ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش

چند خبر دیگر :
این چند سفر
نظرات کاربران

چقدر زیباست مناجات شهید دکتر چمران: خدایا... از بد کردن آدمهایت شکایت داشتم به درگاهت... اما شکایتم را پس میگیرم... من نفهمیدم... فراموش کرده بودم که بدی را خلق کردی تا هر زمان که دلم گرفت از آدمهایت... نگاهم به تو باشد... گاهی فراموش میکنم که وقتی کسی کنارمن نیست... معنایش این نیست که تنهایم... معنایش اینست که همه را کنار زدی تا خودم باشم و خودت... با تو تنهایی معنا ندارد... مانده ام تو را نداشتم چه میکردم... دوستت دارم**خدای من!!!!!

 
نام و نام خانوادگی
 
پست الکترونیکی
 
کد امنیتی
لطفا عبارت را در کادر مربوطه وارد نمایید