گزارش سفر به آلمان (نمایشگاه کتاب فرانکفورت سال 2011 میلادی) روز دوم

چهار شنبه 19/07/1390

ساعت پنج موبايل را كوك كرده بوديم . البته كوك ديجيتالي. چند دقيقه اي به پنج مانده بود كه رگ پايم گرفت و آنقدر درد كشيدم كه از خواب پريدم. موبايل هم صدايش در آمد و آقاي يزديان بلند شد. نماز صبح را كه خوانديم هم اتاقي ما كه عمري ورزشكار بوده ما را از رختخواب گرم جدا كرد و رفتيم  در هواي آزاد دويدیم. برگشتيم داخل هتل و سراغ اينترنت. آقاي يزديان يك نسكافه داغ برايم آورد كه خيلي خوب و با حال بود. گفتم من شير مي‌خواهم. رفت چند بسته شير كه به اندازه يك انگشت‌دانه شير مي‌گرفت آورد. همه هفت هشت بسته به اندازه ته استكاني مي‌شد. خوب براي سينه خسته ما مرهم خوبي بود. يك دعاي پدر آمرزي برايش كردم. بعد با هم رفتيم لابي هتل و سيب درختي خوبي گذاشته بودند كه هر كس مي‌خواست از آن ميخورد. ما هم خورديم ديديم بد نيست.

ساعت هشت شده بود و بايد صبحانه را مي‌خورديم . رفتيم زيرزمين. مسافران جورواجور كه سهم آبجي‌هايش بيشتر بود همه از خودشان پذايرايي مي‌كردند. تازه فهميدم چرا انگليس زبان‌ها به جاي بفرماييد مي‌گويند: Help yourself!اساسا هميشه خودشان بايد از خودشان پذيرايي كنند و كسي چيزي دستان نمي‌دهند.  رفتيم نان و تخم مرغ آبپز برداشتيم. چون خيلي بومي بود و مابايد خيلي به خودمان مي‌رسيدم در حدود چندتايي تخم مرغ خورديم. عدد شايد باعث چشم خوردن بشود. آب پرتقال را هم چند ليواني خورديم. البته ليوان‌ها مانند استكان‌هاي كمر باريك خودمان بود. در حقيقت يك ليوان درست حسابي نوشيده بوديم.

سوار بر ماشين شديم و به سوي نمايشگاه روانه شديم. وقتي به درب نمايشگاه رسيديم گويا اشتباه آمده باشيم. برخي كتابفروشان آلماني مثل ناشران ايراني كتابهاي دست دوم خود را داخل كارتن موزي ريخته بودندو آورده بودند جلوي نمايشگاه بساط كرده بودند. يك مصاحبه‌اي هم با آنها داشتيم. يكيشون گفت براي پنج روز دويست و پنجاه يورو اجاره يك فضاي ده متري را مي‌دهند.

برای دیدن چند عکس دیگر اینجا را کلیک کنید

وارد نمايشگاه كه شديم چون بارم سنگين بود خواستم كوله‌پشتي‌ام را به امانت‌داري بدهم . آدرس را درست به ما ندادند. همين جور كه دنبال آدرس محل امانت‌داري مي‌گشتيم پيرمردي را ديديم كه بساطي را پهن كرده بود و با ويلون خود مي‌نواخت. آقاي يزديان گفت كه اينان تكدي نمي‌كنند بلكه با هنر خود مردم را شاد مي‌كنند و مردم هم براي اين شادي مبلغي به اينان مي‌دهند. وقتي آن مرد فهميد كه ما ايراني هستيم خيلي ابراز خوشحالي كرد و گفت :‌ ايران تمدن بسيار بزرگي دارد. ايران فرهنگ بسيار غني‌اي دارد. و از موسيقي و برخي هنرهاي ديگر گفت. باز به طبقه بالا آمديم و دوباره سوال كرديم و يكي گفت بايد برويد داخل نمايشگاه تحويل دهيد. دوربين را من با شولدر كاشته بودم روي دوشم و روشن بود و داشت فيلم برداري مي‌كرد. يزديان گفت:‌ لامپ دوربينت قرمزه داره فيلم برداري مي‌كنه. خانمي كه تا حالا كيف من رو بررسي مي‌كرد تا داخل نمايشگاه برويم گفت:‌ آره لامپش قرمزه. اين خانم هم ايراني از آب در آمد. امانت داري را ديديم و كوله را داديم به امانت با دو يورو.

نمايشگاه بزرگ بود و ما از همانجايي شروع كرديم كه براي اولين به آنجا رسيديم. نمي‌دانستم كه در اين سالن چه كتابي از كجا و با چه موضوعي ارائه مي‌شود. در مرحله اول يك ساك دستي (از همانهايي كه مركز تحقيقات نور در نمايشگاه بين المللي كتاب تهران به مشتريان خود مي‌دهد) از غرفه تركيه برداشتيم. تقريبا در تمام نمايشگاه اين ساك دستي تبليغاتي در دست همه بود. دوربين به دست و ساك به ديگر دست شروع كردم فيلم برداري از نمايشگاه و بازديد از كتابهاي زيباي بيشتر ايتاليايي و گاهي تركي و پرتقالي. قدري كه گشتيم به غرفه‌هاي ايراني رسيديم كه تنها يك بنر از يكي از موسسات وحياني داخل غرفه افتاده بود. بعدا گفتند چون فاكتور كتابها با كتابها نبوده داخل فرودگاه تحويل نداده اند. همسايه علمي فرهنگي هم نيامده بود. برخي ديگر نيز هنوز مشغول  چيدن بودند. قرار شده بود ساعت يك و نيم برويم براي توجيه كه چكونه نمايشگاه را ويزيت كنيم.

به سختي محل جلسه را پيدا كرديم. خانم هلن همراه آقاي هاشمي نژاد مدير انتشارات افق مشغول ارائه كنفراسي در اين زمينه بودند. من كه ديدم جلسه خوبي است تقريبا به جز زماني كه مجبور شدم باطري را عوض كنم همه را فيلم برداري كردم. تازه تفهميدم كه هنوز نمي‌دانم براي چه به نمايشگاه آمده ام و بايد از كجا شروع كنم. نمايشگاهي به عظمت خودش از نظر مكاني و موضوع و اهميت برقرار شده و ما تنها پوسته نمايشگاه را مي‌بينيم.

جلسه تمام شد. رفتيم جاي خوبي پيدا كرديم وضو گرفتيم. در اروپا شما بتوانيد درست دستشويي برويد حداقل ده يورو جلو هستيد. بعد از وضو رفتيم نمازخانه نمايشگاه. با برخي از مسولين فرهنگي گفتگويي كردم كه سخن احمدي نژاد يادم افتاد كه مي گفت: تهاجم فرهنگي قبل از اينكه جامعه را در بر بگيرد اهلي برهنگ و هنر را در برمي‌گيرد و آنان را مرعوب خود ميكند.

متصدي نمازخانه براي رفاه نمازگزاران غذاي حلال آماده كرده و هشت و نيم يورو مي‌فروشد. نماز را كه خواندم گرسنه بودم همانجا يك برنج و مرغي مخصوص گرفتم و خوردم. چند تكه كوچك مرغ با فلفل و ادويه هندي به ميزان لازم؛ البته براي هندي ها و پاكستاني ها نه براي ذائقه ايراني. تقريبا آن فلفل و ادويه براي يك ماه آشپزخانه خانم من كافي است. خورديم. يك آب معدني كوچك كه در ايران دويست تومان است در اينجا مي‌داد يك يورو. يعني هزار و ششصد و هفتاد تومان . بعد قدري چرت زدم و منتظر آقاي يزديان بودم كه نيامد. من ديديم از برنامه ديدارم عقب مي‌افتم بلند شدم رفتم سالن 4. قشنگ بود و زيبا. سريع عبور كردم. ديدم نزديك شش است و شايد از ماشين جا بمانيم لذا سريع به دنبال در اصلي گشتم تا وسائل امانت داده شده را پس بگيرم.

خوبي نمايشگاه فرانكفورت اينه كه هر كس بداند كه كجا مي خواهد برود نيازي به پرسيدن ندارد؛ زيرا انصافا به اندازه كافي تابلو گذاشته‌اند. سرت را مي چرخوني يك تابلو كه به طرف كدام سالن در حال حركت هستي. نمايشگاه خيلي بزرگ است. به اندازه يك شهرك بزرگ. نيمي از نمايشگاه در هوا به سر مي‌برد. يعني يا زيرش يك سالن ديگر است يا از روي قطارهاي شهري مي‌رود يا جاده هاي ديگر كه همه از زير نمايشگاه  در حال حركت هستند. براي اينكه مراجعان خسته نشوند به جز پله هاي برقي كه خيلي زياد است يك نوار نقاله است كه در سالن هاي بزرگ است و مراجعان را جابجا مي كند.

از امانت داري كوله ام را تحويل گرفتم و كلاهم را سر كردم. يك لباس گرم هم داشتم پوشيدم چون باران مي آمد. به محل قرار رسيدم تقريبا كسي نيامده بود. يواش يواش جمع مي شدند. ماشين در آن باران يك ساعت تاخير داشت. به هتل آمديم . چند تلفن جواب داديم و خوابيديم.                         

گزارش روز اول

گزارش روز سوم